تبليغاتX
ساکن جزیره تنهایی

ساکن جزیره تنهایی

رو به روی آینه می نشینم،تا تنهاییم نصف شود،اما انگار آینه هم تنهایی مرا دو برابر می کند!

سلام دوستان شرمنده یه مدت نبودم

+نوشته شده در ساعت20:14توسط ساکن جزیره تنهایی | |

ماه و سنگ

 

اگر ماه بودم،به هر جا که بودم،

سراغ تو را از خدا می گرفتم،

و گر سنگ بودم، به هر جا که بودی،

سر رهگذار تو جا می گرفتم.

 

اگر ماه بودی-به صد ناز-شاید

شبی بر لب بام من می نشستی

و گر سنگ بودی، به هر جا که بودم،

مرا می شکستی،مرا می شکستی!

 

قسمتی از آخرین جرعه ی این جام

 

من مناجات درختان را،هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد،

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل،

همه را می شنوم،می بینم.

من به این جمله نمی اندیشم!

 

 

به تو می اندیشم،

ای سراپا همه خوبی،

تک و تنها به تو می اندیشم،

همه وقت،

همه جا،

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.

تو بدان این را،تنها تو بدان!

تو بیا

تو بمان با من،تنها تو بمان!

 

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو،به جای همه گل ها تو بخند.

 

محو و مات

 

گفته بودی که :-"چرا محو تماشای منی؟

و آنچنان مات،که یک دم مژه بر هم نزنی!"

-مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی!

 

قسمتی از بهت

می گذرم از میان رهگذران،مات

می نگرم در نگاه رهگذران،کور

اینهمه اندوه در وجودم و من لال

اینهمه غوغاست در کنارم و من دور!

 

 

 

دیگر،در قلب من،نه عشق،نه احساس

دیگر،در جان من،نه شور،نه فریاد

دشتم،اما در او نه ناله ی مجنون!

کوهم،اما در او نه تیشه ی فرهاد!

 

هیچ نه انگیزه ای،که هیچم،پوچم!

هیچ نه اندیشه ای،که سنگم،چوبم!

همسفر قصه های تلخ غریبم.

رهگذر کوچه های تنگ غروبم.

 

آنهمه خورشید ها که در من می سوخت،

چشمه ی اندوه شد ز چشم ترم ریخت!

کاخ امیدی که برده بودم تا ماه،

آه، که آوار شد و به سرم ریخت!

 

قسمتی از دو قطره،پنهانی

 

تو،ای سپرده دلم را به دست ویرانی!

همین توئی تو،که-شاید-

دو قطره،پنهانی

-شبی که با تو در افتد غم پشیمانی-

سرشک تلخی در مرگ من می افشانی!

توئی!

همین تو،

که می آوری به یاد مرا.

 

 

"تمامی اشعار این پست،سروده ی فریدون مشیری هستند" 

+نوشته شده در ساعت15:24توسط ساکن جزیره تنهایی | |

به خدا قسم..

قسم به نان ونمك..
به شرم تو....
به چشمهاي قشنگ تو ...
اندازه هرچه دل تنهاييم بخواهد...
با همه وجود...
وبا هرچه عشق...
و عشق

دوستت دارم..


تقصير دلم چيست اگر روي تو زيبا ست حاجت به بيان نيست كه از روي تو پيدا ست من تشنه ي يك لحظه تماشاي تو هستم افسوس كه يك لحظه تماشاي تو روياست


چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن بپاي تو مردن وبه عشق تو سوختن؛ وچه تلخ وغم انگيز است، دور از توبودن، براي تو گريستن؛ و به عشق و دنياي تو نرسيدن؛ ايکاش مي دانستي بدون تو، مرگ گواراترين زندگيست؛ بدون تو وبه دور ازدستهاي مهربانت، زندگي چه تلخ وناشکيباست. ايکاش مي دانستي مرز خواستن کجاست

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

سلام بر توکه دوباره می آیی! این روزها نسیم خنکی که از سمت تو می وزد دلم را به شوق آمدنت و دوباره آمدنت تازه می کند! و مانند نوزاد تازه به دنیا آمده را می ماند! می بینمت! ایستاده بر درگاه زندگی! چشمها به روزنه آسمان دوخته! به دنبال چه هستی؟؟؟؟ به جستجوی که هستی ؟؟؟؟ باور كن؛ باور كن بزرگترین غم این وجود خسته این بوده كه نمی تواند تو را به آرزویت برساند: باور كن این رنجی دوچندان است! ولی برای تو حاضرم هر چیز را پذیرا باشم ... حتی زندگی بدون تو ... بدون لرزش شرمگین صدایت ... بدون معصومیت گستاخ نگاهت و .... باور كن دل من هنوز هم تنهایی را حریف است آن هنگام كه غریبانه تنها نگاهت كردم و دیگر هیچ؛ به جز تصویری مبهم از تو هیچ ندارم ... روزها چرا اینقدردیرمی گذرند؟؟؟


آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم


سهراب گفتی : چشمها را باید شست . شستم ولی .... گفتی : جور دیگر باید دید . دیدم ولی ....گفتی: زیر باران باید رفت . رفتم ولی اون نه چشمای خیس و شسته مرا و نه نگاه دیگرم را . هیچکدام را ندید ، فقط زیر باران با طعنه خندید و گفت: دیونه ی بارون ندیده

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد

عجب از محبت من كه در او اثر نداردغلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد


دنيا را بد ساخته اند......... کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد.


کسي که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمي داري

اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين ، هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است .

زندگي يعني اين....



+نوشته شده در ساعت18:28توسط ساکن جزیره تنهایی | |